ديدمشان هر دو با هم ...

دوش به دوش هم  و دست در دست هم .

و چقدر خوب است که قلم من از شرح آن دقایق ناب عاجز است دست کم ، حرمت آنچه که حس خالص است باقی می ماند ، حرمت آنچه که برای کلمه شدن ساخته نشده است.....

/ 1 نظر / 6 بازدید
کوکتل

در انتظار او...نفسم در سينه حبس ميشود...قلبم از ضربان باز مي ايستد...خون در رگهايم منجمد می شود...در کنار او... با تمام ذرات وجودم نفس ميکشم..ضربان قلبم تند تر و تند ترو تند تر ميشود..خون گرم، بدنم را پر از حرارت ميکند و زبانم از سخن باز ميماند..و دگر نتوانم گفت که با چه احساسی من در پروازم..(( از دفتر خاطرات يک دوست))