بي اختيار نگاهي به ساعتت مي اندازي........ عقربه هاي  عجول گذر زمان را به تمسخر گرفته اند<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

..

در يك پلك بر هم زدن در متن خاكستري اوهام گم ميشوي و خیالات تو را حلقه مي كنند.

چرخش دستگيره ؛ صداي زجّهء در و نگاه....

در چشمانت زل مي زند و بي آنكه با كلمات  كلنجار رود ميگويد : 2 ماه ديگر!

ابراز خشم ناتوان و اعتراض بي كسانه ات را  با نفرت نگاه در صورتش مي پاشاني و در دل آرام گويه مي كني ..: چه مي شود كرد ؛ كُرّه به دنيا آمده و خر از دنيا مي رود..!

بي مهابا بر گامهاي خود ، مغلوب آتشي كه در تو شعله مي كشد ، بر راهروهايي كه تا اين دم نمي شناختي و دريغي هم از گنگي لحظه هاي رهايش نداشتي ، گذري مستانه و بي محابا مي كني .

... و خیالات تو را حلقه مي كنند......!

 

/ 4 نظر / 2 بازدید
...

...............:)

sorme

گاه با خويش مرا / گفتگوييست دراز/ گر چه در پاسخ او نيست اميد / باز می پرسم و می پرسم باز/

امیرطلا

...و اين حلقه، لحظه به لحظه تنگ‌تر....