بیدارم !

شب زنده دارم و از زنده ها بیزار !

زاد و ولدی که تنها میان  سفره ء قسمت شکل میگیرد .

رمقی هم باشد میان آخرین بیت بودن ؛ غسل تعمید  میگیرد

خوابی دیدم که تعبیرش بیگانگی  روزگارم بود و حسی داشتم که مرا مدیون هر شبه اش میکرد

باورت میشود ؟

تنها عادت است که مرا به نوشتن وا میدارد .

نوشتم ، از او، از خودم ؛

او را نوشداروی مرگ سهرابم دیدم و خود را ، سهرابی بی نشان از حضور پدر.

سرد است ، خواب ابلهان و بیداری مردگان این سرا
.

تو که مَحرَمی ؛

هر شب حال شب پره  دارم ،

باور نیمه عریانم تنپوش لحظه ای میشود که بیدارباش میخوابم

هر چه رنگ سادگی دارد مات میشود و به خیالم پشت آن پرده حصیر تنهایی ،  رنگ به جای خالیش میبازد.

دوای حال من میان حجره ء هیچ عطاری نیست بجز آن طبیب ارمنی که دو آتشه اش بی وقفه در ذهنم قُرُق میشکند .  

تو که میدانی ؛ دل که بشکند ؛

 اشک که هیچ ، خنده درمانی هم تنها ریشخندش میکند !

 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
نسرینم

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است حالم از گریه گذشته ست بدان میخندم... اوووووووووووووووووووف امون ازین روزگار [افسوس]