شب خاموش بود و آسمان وهم آلود. ستارگان تیغکان برهنه و براق خنجری ،فرو اویخته از شب، به خیره سری می درخشیدند.پاک و درخشان و بلورین. اما هراس آور.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

درخشش ستارگان مرا بیاد درخشش مردی از تبار ترکمن صحرا انداخت . بیاد بهرام میرزای یموتی

مردی که نه هنگام کاشت کسی را به یاری طلبیده بود و نه هنگام درو کسی را به خوشه چینی. 

تصویرش را با قلم خیال در ذهنم ترسیم کردم. اشک از پناه چشم به دل مکیدم که مبادا به بیرون بچکد...

کاش خوابم ببرد ....کا....ش

/ 9 نظر / 5 بازدید
samira

سلام با اين اوصاف من اول شدم اومدم بگم متن جديدت رو خوندم ولی حقيقتا نظری در باره اش ندارم ...خيلی وبلاگت رو دوست دارم يه حس خوبی به ادم ميده ...موفق باشی

reyhan

سلام...نوشته هاتون خيلی قشنگن....يعنی عالي هستن...ممنون که به من سر زدی...موفق باشی...بای.

حامین

چی بگم؟! يعنی در حد فهم من نيست!!!

30na

سلام دوست عزیز.........سال نو مبارک....... بلاگ زیبایی دارید ........ می خواستیم به تمام دوستانی که می خواهند در گروه 40 چراغی ها عضو شوند دعوت به عمل بیاوریم و اعلام کنیم که این گروه شروع به کار کرده است و می توانند با رفتن به بلاگ ما در گروه ما عضو شوند و همچنین از شما هم می خواهیم که در گروه ما عضو شوید..... ممنون ... موفق باشید

کوکتل

سلام پرهام جان...چيزه بهرام ميرزا ديگه ...نمنه؟؟...کيه؟؟..اما کاش خوابم می برد منم کاش.

bhy

سلام ... بله گمانم شيرازی باشند ... در جايزه معمار ۸۰ هم فکر کنم مطرح شدند... راستی من از لينک ممنونم و اولين فرصت جبران ميکنم...

amin

سلام سلام.... بابا سال نو .... تمپلت نو .... مبارک :)

Harry potter

سلام محمد جان سال نوت مبارک وبلاگتم خيلی قشنگ شده موفق باشي

hora

سلا پرهام .خوبی .چه متن جالبی ! اين يادداشت ها کار خودته؟ موفق باشی