گم میشوم

میان حال و هوای خودم

میان یکی بود دیروز ویکی نبود امروز

میان داغ تیرماه و سردی این جماعت تموز

میان پیشی گرفتن عقربه هایی که ایستادن از یاد برده اند

میان این همه خاکروبه ء  واژه و میل من ساده دل ؛ به شاعر زباله ها بودن

میان دستانی که نگرفتم و دستی که مرا نگرفت گم میشوم !

میان هر چه هست و هر چه از دست رفته های دلم

میان کمتر از تو بودن و میان بیشتر از خود بودنم

میان حسرت سرمه ای که تنها از چشم تو دیده ام

میان آن همه احساس که مجالی به کلمه شدن نمیدهند .

راستی ..

میان این همه سال به چه رسیدم ؟

ارمغان عمری به پای تو نشستن که تنها  پاهای به خواب رفته ات بود !

همه جای ایران سرای من شد ؛ به جزآن خانه ای که با توساختم !

/ 1 نظر / 7 بازدید
Mohammad

اووووووووووف عالی بود!