از خود میپرسم

چه حسی دارد نفس کشیدن میان ثانیه های درهم  ؟

آتیه ای آغشته با ترس و دیرینه ای پر از هوای مفرد بودن .

من هنوز هم نمیدانم جایی که هستم  ، شبش زیباتر است یا روزش .

خوابش بیشتر می ارزد یا بیداریش !

هر شب میان گذری میمانم که گذرندگانش به خیالم همیشه چند الوار کم دارند !

ماندن میان تق تق پاشنه ء کفشهایی که تو را وا میدارد میان پرسه هایت همزمان عاشق چند زن باشی

عفریته های آغشته به رنگ  ..

عفریته های بی نیاز به رنگ ...!

هر چه میبینی آمده است تا خواب از چشمانت بگیرد !

ریزتر که میشوی تو را غرق در کشف سادگی اش میکند

از خود میپرسی

کــــــــدام ساده ؟

کــــــــدام سادگی ؟

….

کــــــــدام ساده دل  !؟


/ 0 نظر / 4 بازدید