گذشت.!

تمام شد!

ديگر ديوارها نگاهت را پس نمي زنند. خمودي تن زندانيان، روح را كسل نميكند. بوي آلودهء عرق و چرك و نم و نا ، برخاسته از بي آبي و بي آفتابي، بويايي را نمي سوزاند . چشمان دريده ء پاسباني ديگر از سوراخي تنگ بر تو نمي تابد . جا تنگ نيست . آفتاب كم نيست. آسمان بسته نيست . اينجا باد و بيابان و آفتاب ، همه به فراخدستي بر تو ايثار مي كنند.

گوشت زمزمه ء نسيم را ميشنود و نگاهت تا دورترين نقطه مي تواند بتازد. تنت آزاد ، جانت آزاد ، دستت آزاد است .

بار ديگر چون سايه ء خود خموشي مي گيرم.

سايه ء بلند و كشيده ام پيشاپيش بر خاك مي خزد و مي گذرد و خود ، نشست كرده در خموشي پيرامون ، به دنبال سايه ام قدم مي گذارم.

سنگي بر كف رود ؛ نيمي فرو نشسته در زمين و نيمي به زير روندگي بي قرار آب . سنگ آرام و آب نا آرام. فشار زندگي تكانم نمي دهد ، از جا نمي جنباندم ، اما - راست اينكه - مرا مي ساياند.

مي ساياند .!

 

واسه دير نوشتنم دليل خاصي ندارم ... حس خواندنم نيست چه برسه به حس نوشتن.!

بعضي وقت ها شك مي كنم كه حوصله ء اينو داشته باشيد كه تا تهش بخونيد ، خودمو چند لحظه جاي شما قرار ميدم و سعي ميكنم كه سر و ته مطلب رو بزنم ، حداقلش اينه كه در نگاه اول حجم مطلب چشم رو آزار نميده.
/ 5 نظر / 3 بازدید
امیرطلا

من حس خوندن دارم دوست جون :) مثل هميشه قشنگ بود، ولی معلوم بود که می‌خواستی کوتاهش کنی...

یه دوست

منم همينطور!!!!!!!!!!!!!ولی مطلبت جالب بود واسه همين حس خوندنم اومد!