دلقکی دیدم که اشک می ریخت !

جارچی ای که سکوت تجویز میکرد و آیتی که دستنوشته اش را تحریف میخواند .

گمشده هایی دیدم که تنها نیمی از خود جستجو میکردند

مبتکری که جای خالی ننوشته های جدولش را سیاه میکرد ،

 و سیاه چهره ای که دلش به موی سپیدش خوش بود .

لالی دیدم که خواندن یاد آوازه خوان شهرشان داد و کوری که بی حساب چشم روشنی باج میداد .

باکره ای دیدم که لذت هم خوابی ترویج میکرد و گل فروشی که دسته دسته داس میفروخت !

عقیمی دیدم که بر نداشته اش نذر میکرد و مادری که تنها داشته اش را به نوانخانه می سپرد .

تکه های روز را دیدم که غلطان میان شکوه های شبشان بود .

ساعتی ماندم تا به خود بیایم ؛

آسان نیست نوشتن ، وقتی قلم در دستان کسی است که جوهر ندارد !

/ 5 نظر / 11 بازدید
ساحل

سلام وبتون خیلی جالبه خوشحال میشم به من سربزنید [خجالت]

نسرین

با آپت حس آپیدنم گرفت آپوندم وبمو با درج اینکه از وب تو بوده اجازه[بازنده]با تاخیر در ضمن میلینکونمت

چیستا

سلام و درود بسیار زیبا.اما ای کاش با صدای خودتون بود.اون حسی که با صداتون تو شعرا میاد توصیف نشدنیه

...

صداي سكوت ؟؟؟ :(