جمعه به غروب نزديك ميشود. آفتاب تن از كف كوچه به بام مي كشاند تا در چشم به هم زدني پر بزند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

كوچه از مردان خالي است.

جمعه داد و ستدي نيست . جمعه ها اهل شهر دو سه  تيره  ميشوند.

يا اهل مسجد و منبرند ، يا اهل عيش و طرب ، يا اهل خانه و خانمان .

جنبش هر روزه خوي عوض ميكند و خوي مردم روي !

...

نگاه  از كف كوچه وا می ستانی  و رو به معبدت گام مي نهی.

به پيشواز آينه مي روی ، شايد اين گونه خود را به جا آوری .

در چهرهء  تكيدهء مرد كه در بهتي تحقير مانده است مي نگری  و ذهن را مي كاوی تا نشاني از غرور بيابی ....!

....

....

عطش خواب ، خستگي تن و گرفتاري خيال ؛ تنها سهم من از جمعه ها  (!)

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
ali

خوب

parandis

و در نهايت اين که جمعه ها سر نمی ياد.....

صادق

به قول فرهاد : داره از ابر سياه خون می چکه / جمعه ها خون جای بارون می چکه «»«»«» موفق باشی

mahdieh

salaam amaa jomeh ham mesle ruzhaaye digar ast in maa hastiem ke in fargh raa gozaashteh iem midaanied ruzhaaye yekshanbe baraaye tafrieh va shaady va esteraahat ast haalaa agar jomeh raa kharaabash kardied khode maa moghas seriem az maast ke bar maast ruzy ze sare sang oghaabie be havaa khaast bahre talabe tome paro baal bi aaraast ke emruz ja haan ziere pare maast az rasty ye baal many kardo hami goft ..............baghiye ash raa khudetaan peydaakonied

شکر تلخ

جمعه و انتظار.... آيا حقيقت دارد؟

امیرطلا

جمعه حرف تازه‌ای نداشت! هر چی می‌خواست، قبلاْ گفته بود...

سحر

جمعه ها بوی محبت می دن

!?!

همه ی جمعه ها مثل هم نيست مخصوصا اين جمعه...