ساعتی را با کودکی خلوت میکنم

با گل یا پوچ آغاز میشوم و با قایم باشَک دور از چشمان همه گم میشوم

خودم را که می یابم ؛ یک لنگه پا گوشه ء کلاس زندگی ایستاده ام

سرکوفت گل خوردنم چیزی از لذت ساعتهای ورزشم کم نمی کند ..

عشق چلو کباب ظهر چهارشنبه مادرم و لذت تعطیلی ظهر پنجشنبه  ، مرا تا پای خانه بدرقه میکند

تنها آب شدن برفهای حیاط خانمان است که ترس به جانم می اندازد

میان گشتن صندوقچه ء مادرم غرق در ماجرایی تازه می شوم ...

من هنوز هم حسرت شانه زدن موی بلند مهرماه را در سر دارم ؛

من هنوز هم به عشق داشتن آب دُزَک زودتر از همه راهی میمند میشوم .

...

کودکی چه زود از من گذشت ؛ نگذاشت غرق در بی خیالیش شوم ؛

نگذاشت میان لذت گناهم چند شیشه بیشتر بشکنم !

نگذاشت به هوای مردم آزاری درب خانه ء کسی را دوباره  بزنم  !

به یاد که می آورم ؛

دیروز از خواب اجباری ظهر بیزار بودم و امروز ، از بیداری اجباری صبح ، بیزارم !


/ 0 نظر / 11 بازدید