پردهء آخر)

خوش زبانی پسرک راه به جایی نَبُرد و در یخ نگاه برهنه ء دخترک یَله شد، همچو پاره سنگی بر گسترهء یخ بستهء آبگیر؛ لبان دخترک چنان بود که پنداری جز به دشنام گشوده نخواهد شد. و نگاهش ...

پسرک احساس می کرد که جلدی است تهی از مایه .

در او ستونی فرو ریخته بود . نمی خواست چشمی جز چشم باطن حقارتش را لمس کند.

حقارت را ته نگاه به جلوه کشید و پیش خود زمزمه کرد :  " گاه چنان باید که پنجه های زمخت در سینه فرو کنی ، قلبت را چون پرنده از قفس بیرون بکشانی و شِمروَش آنرا در مشت بفشاری ، و بکوشی تا درد در چهره ات برنتابد.. "

دوباره پرسه هایش را زیر طاق کدر شب آغاز کرد و می کوشید تا غم خود را با نظاره به این سو و آن سو، با نگاه به آسمان کدر و زمین، زیر قدمهایش از یاد ببرد...

....

...

تصمیم گرفتم  ... بشوم.

پاسخ: 3 نقطه ...!
/ 6 نظر / 6 بازدید
samira

اول از همه اول بعد هم خيلی قشنگ نوشتی جدی ميگم کاملا ادم احساس اون پسرک رو درک ميکنه وقتی که سعی ميکرد احساساتش رو نشون نده .......جدی قشنگ بود

negar

يه منم سر بزن!

negar

واقعاً قشنگه . ايول و آفرين!

امين

گهگاهی دلم ميخواد ازت بپرسم خودت نوشتی ؟

حامین

بی معرفتا رو ميگيرن!مراقب باش...