قدم بر خاکی نهادم که هوای حنجرهء پخته ترین مردان نیز نتواند پردهء ضخیم شبش را بدراند و صفیر خود به گوش خفتگان به خانه رساند، اینجا ویرانه ایست از 4 سو بیگانه...

امامزاده ای قد کشیده در کنار گدایان، چشم به راه خیرات و مبرّات شب جمعه ، دستهای لاجوردین خود به آسمان بر افراشته و به راحتی خمیازه میکشد . بازار آن سوی خیابان دهان گشوده و مردم را یک به یک چون حبّه ای به گلو می اندازد و فرو میدهد.

نظمیه اینجانست، عدلیه کمی بالاتر و آنطرفتر چراغ امنیه کور سو می زند. مَلَک پیشاپیش و شهریار در پی او میرود، بی چهره میرود . از انگشتانش خیانت می چکد و صدای قدمهایش در خلوت شب شهر طنینی نحس میندازد..

شب پیش چشمانم ورم کرده است.... ، شبهای به این درازی اگر هفت جان هم داشته باشی ، آفتاب بر آید یکیشان هم نمی توانی بدر ببری( ! )

...

شهر در بکارت سحر چشم می گشاید و من...  

 
/ 4 نظر / 7 بازدید
samira

اوم مثله هميشه قشنگ بود تازه اول ...توی اين شهر فقط بايد چشمهات رو بست و به هيچی فکر نکرد تا صبح بشه و بعد روزها همچنان بگذرند تا تو تموم بشی

حامین

شهر در بکارت سحر چشم ميگشايد و من...؟؟؟و من چی؟؟؟

hora

سلام .متن زيبا .تاثير گذار .جذابی بود اما تاريک نه سياه .اميدوارم موفق باشی به من هم سر بزن.باور کن زياد ميام اما هميشه موقع نظر دادن با مشکل مواجه ميشم.

shamim

salam naz bahal bod mamad to mitoni faghd das az sar asemon shab bardar naz 1kam boro to kar kalagha naz naz zarar namikoni