غروب است

رمه از چرا باز میگردد . خسته از چرای روز در پی کرنش آغول .

گرد و دولاغ میپاشد به همه پهنه دشت

سنگ پاره هایی که امید برخاستنشان نیست گاهی به هم میلغزند و میغلتند  ، شاید در این خستگی نشانی از امید یابند  .

بره سیاهی را به ساقدوشی گله گماشته اند ....

تنها اوست که تمام روز به نی چوپانش دل خوش داشته.. گویی یادش رفت که بایستی بچرد  !

/ 1 نظر / 5 بازدید

بسیار زیبا