زانو در حلقهء بازوان..پشت خماندم به شب ، چانه بر آینهء زانوان و پاشنهء سر به سینهء دیوارِ فلک ...

بوته های هیزم را در آتش می اندازم و می مانم تا زیر آتش نگاهم بسوزد .!

بوی عَنبَر و صدای آب .... ، آب تنها روندهء کوچهء سيزده.

امشب تهی از درونم و ویران از برون.

ستون فقراتم را زمانه جویده است.

شب بر شب تلنبار گشته و سیاهیست که بر سیاهی فرمان می راند.

شاید چشمان تا سحر چشم براه خواب بماند.(!)
/ 7 نظر / 6 بازدید
...

سلام....شب پر از ويرانی....چه تهی ازباور....کلی حال کردم......از اينکه بهت لينک داده بودم خوشحالم...فعلا

ژینوس

از اول تا آخر وبلاگت رو خوندم...خيلی قشنگ می نويسی...کلی کيف کردم:)

امیرطلا

خواب چون نیامد، تو به دیدارش برو...

ژینوس

پرهام پس زنده باد قاط زدن نه؟:)!

...

....من منتظر پست بعديتم....

babune

بابت اسم وبلاگ کنجکاو شدم و مطالبتون رو خوندم. موفق باشين