تقدیم به بچه های کوچه ء صاحب الامر

 

دهه ای است دهه ء ما

سرشار از ادبیات یک طرفهء جنگ ، حق با اوست  ؛ جنگی که پیروزیش حق مسلم ماست .

ولی آخر دشمن کیست ؟ 
امروزش را نمیدانم ولی دیروز باور داشتم ، هر که را آنسوی دجله میبینی ، دشمن تعبیر میشود .

موسیقی و نوای رشد ، کودکت را شاد بار می آورد .ولی دیگر رسم نیست ؛ واژه ای است  بیگانه ... صدایش تنها رنگ و لعاب دف و نی میداد آن هم اگر عزایی اطراف روزم پرسه نزند .

کوچه های خاکی ؛ الفبای فارسی ؛ پدری که بعد از آب بایست نان میداد .

تلوزیون سیاه و سفید چهارده اینچی ؛ اخبار جوانه ها و سرودی ملی ای که هنوز یادش نگرفته ام !

سر تراشیده و شلوار وصله دار بچه های جماعتی آبرومند .

لذت داشتن تلفن و صدای ممتد آژیرتجاوز؛ سفید یا قرمز .

پنجره های مربعی شکل حیاط خانه که بر چسب ضربدر کاغذی  ، زیباترش نمیکند .

سالهای جنگ .. سالهای قحطی ؛ به گمانم سال سهمیه بندی شدن طاقت من و تو

سال صف بستن زنبیل های زنانه ، روبروی بقالی جلال .

سالی که بی دعوت خانهء رفیقم رفتم

نگران بودم مادرم بفهمد  

شعلهء عشقم سر کشید وقتی فیلم شعله  را در آن های و هوی خورده شیشه هایش دیدم .

به خیالم دلم هوای پدرم کرده بود که پیر جماعتی بادیه زهر نوشید

ولی هر چه زهر کرد در آن سال نکرد ؛  او رفت و دیگری جایش نشست

همان عبا ، همان قباده ، همان کتاب ، چیزی تغییر نکرد بجز آن هفته ای که همه جایش تعطیل بود !

یادم هست ...

سردار شهردار شد و دریا دار قافیه دار تنها مجلس عروج .

پدرم هم گم شد لای تمام کتابهایش ؛

چشم از دنیا گرفت و پشت آن عینک ته استکانیش  به دنبال واژه ای گشت ، تا کمی به خدا نزدیکترش کند .

آرام شد و دلش خواست من هم آرام باشم ؛ شاید یادش نبود که نه بهار بیشتر از من نمیگذرد !

روزها در مدرسه و شبها با آن همه تکلیف ، باز در مدرسه بودم !

غروب و صدای اذان ناهماهنگ چهار مسجد محل ؛

وحشت رویا رو شدن با جماعتی که من مکبّر مسجدشان بودم ،

حق داشتم که میان نماز قفیله آرام بنشینم ، آخر این نماز مکبّر نمیخواهد .

کودکی با طعم قناعتش گذشت .

ترس دبیرستان و وحشت پشت کنکور ماندنش کابوس هر شبهء تازه جوانی هجده ساله شد .

دانشگاهی ، آهی ...... که بعد از سهمیه هایش سهم من و تو میشد .

ده کوره ای که قبولم کرد و بعدها از خود پرسیدم یک کوچه پایین تر از جهنم چه میکنم ؟!

سربازی ، اجباری ,بی اختیاری ؛ عطر کافور و رنگ خاکی البسه هم بندی های نابالغم .

از آن همه ، چیزی دیگر یادم نیست

همت یافتن کار و سیل هم پالانهایم که در این بادیه نفهمیدم رفیقم بودند یا رقیبم !

سر برج ؛ ته برج ؛ وسط ماه ، آخر سال ؛ چندر غاز ...باز ..آز ... نیاز !

یکی پرسید کدام سمتی ؟

هر چه با خود کلنجار رفتم دیدم سمت خود ایستاده ام ؛ نه حقم نه باطل ؛ تنها نشانهء میدان بی عدالتی !

شعر نو هم که بخوانی زمزمه اش میگیرد که هی فلانی زندگی شاید ویرگول همـــــــــین باشد !

 

 

/ 1 نظر / 30 بازدید
نسرینم

میدونستی من خیلی نوشته هاتو دوس دارم؟ با این ک خیـــــــــــــــلی سن و سالت از من بزرگتره اما من با نوشته هات احساس نزدیکی عجیبی میکنم ... نمیدونم شاید سهمی از من توی اون سال ها زندگی کرده ... بی اینکه بوده باشم انگار بودم!!! دشمن امروزو گفتی نمیدونی اما من میگم میدونی و بهتر میدونی ازش نحرفی ... این روزا آقایون کله گنده اشتباه گرفتن خود انزوایی رو با خود اتکایی ... any way ... شاد باشی