درباره نویسنده
پرهام
کودکی می‌بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می‌پرسی خانه دوست کجاست؟»
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پرهام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
  • جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
  • یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
  • جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
  • شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
  • جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
  • جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
  • شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
  • دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
  • جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
  • شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
  • پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
  • یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
  • شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
  • دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
  • سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
  • چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
  • دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
  • شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • مهر ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
دوستان من
  • http://www.mardalang.com
  • http://www.mesghal.com
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مردَلَنگ
 
نویسنده: پرهام - شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱

از خود میپرسم

چه حسی دارد نفس کشیدن میان ثانیه های درهم  ؟

آتیه ای آغشته با ترس و دیرینه ای پر از هوای مفرد بودن .

من هنوز هم نمیدانم جایی که هستم  ، شبش زیباتر است یا روزش .

خوابش بیشتر می ارزد یا بیداریش !

هر شب میان گذری میمانم که گذرندگانش به خیالم همیشه چند الوار کم دارند !

ماندن میان تق تق پاشنه ء کفشهایی که تو را وا میدارد میان پرسه هایت همزمان عاشق چند زن باشی

عفریته های آغشته به رنگ  ..

عفریته های بی نیاز به رنگ ...!

هر چه میبینی آمده است تا خواب از چشمانت بگیرد !

ریزتر که میشوی تو را غرق در کشف سادگی اش میکند

از خود میپرسی

کــــــــدام ساده ؟

کــــــــدام سادگی ؟

….

کــــــــدام ساده دل  !؟


نظرات ()



 
نویسنده: پرهام - شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

مینگرم ..

به غروبی که هوایی برای نفس کشیدن ندارد ؛

به نفسی که دیگر طاقت زجر کشیدن ندارد ؛

قدم رنجه کردی به خلوت شبانه ام ولی کاش ، خرابی را خرابتر نکنی

کاش دنیا برای ماندنت پا در میانی نکند !

کاش تو را دیگری انتخاب کند و مرا ، دیگران

من حال دیگری را میفهمم و حال دیگران را نه  !

به که گله کنم ؟

به تو که همیشه چند آبادی از خرابه ام دور مانده ای ؟

چه سخت بافتی ، چه خوب ساختم

چه خوب تاختی ؛ چه بد باختم

من با سایه ات آغاز کردم و بی نیاز به بودنت پایان میگیرم ؛

پایانی که درد ندارد .

پایانی که  تنها عهد شکسته میشکند .

پایانی که رنج رفتن ، تنها مال من نیست .

پایان نامه ای که پیشتر باید ؛ امضایش میکردم  !


نظرات ()



 
نویسنده: پرهام - جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠

هر چه از شوکتت خواندم همه در آن پاره سنگهای تخت جمشیدت پایان میگیرد .

کهنه خرابه ای که به خیالم ، همه ساعتهای نسلم  ، در آن نقطه ایستاده میمیرند .

گله دارم .. نه از ویرانی حرم سرایت ؛ دلم از شکستن حرمت سرایت میشکند .

تو به که بد کردی که از سَرِ ستون واژه گونت نمیگذرند  ؟

به اهورایت قسم ، شکی ندارم که دیرتر از زمانم  به دنیا آمدم

زمانی به تو رسیدم که صوفی خرقه نمیشناسد و خراباتی ، جام شراب !

زمانی رسیدم که پدر پیش از مردنش پیشکش خاک میشود و مادر ، جز در خاطره  نمیگنجد .

زمانی آمدم که سکوت ، تنها معنی رضایت میدهد  و رضایت ، تنها معنی تسلیم .

به خاکت قسم  آن هنگام که آتش میپرستیدم ترسی از سوختن نداشتم !

امروز خالق آتشی میپرستم که میان لالایی واژه هایش  تنها منع خواب میکند

مانده ام حیران ؛ که بخوابم ، یا نخوابم ؛ که بمانم ‌، یا نمانم

چه کنم امیدی که به آینده نباشد ناخواسته در گذشته اش غرق میشود

به دلم مانده بود که بگویم

رسمی داشتی اسفند هر سال ، که به دستبوسی بهارت، شال و قبایی نو بر تن کنم

هر چند که امسال به لطف فرزندت ، برهنه به پیشواز میروم ؛

گویی میدانم ، بهار امسالت ، از سر ترحم ، شکوفه باج میدهد ..!


نظرات ()



 
نویسنده: پرهام - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

تو بگو

آخر با کدام شفق بیدار میشوی ؟

این خط و خطوط چهره ات رد پای روزگاراست ؟

راستی این نزاع هر روزه بر سر دیدن ثانیه ای است بعد از این ؟

حکماً آن لحظهء ندیده ارزشی دارد که عشرت خراب کن این جماعت بی خبر شده ای !

صبح که شود سلاخی از سر میگیری ؟

که گفت آن که ضعیف است باید سهمی از خاک باشد و آنکه قوی تر فاتحه خوان قربانی ..

من که تنها شاهد این گورستان بی سنگ ، یکه هوای مرثیه در سر دارم

دستم که به کار رود مشتی خاک بر پیشانی کشم

دیروز خود و فردای امروزت !

آخراین یک وجب خاک چند صاحب میشناسد  ؟ .... ولی هر چه هست مال من نیست

وقتی که نه ارباب باشی و نه خانه زاد تنها گوشه ای از آسمان ، شاهد میمانی

بنشین ! ، حرفم تمام نیست  ...  تهفه ام مانده است

جنت آباد را به تو میبخشم ،  که به گمانم کمتراز دوزخ دست سازت  نیست

زعفران و زعفرانیه ، پیشکشی هر کس که خاطره ای دارد .

فرشته  را به آن مغلوب که هر شب به هوای دیدن فرشته اش سر از کافه خانه در می آورد .

من هم به خود دیده ام که جایی باشم ، جدای از آسمان

شاید گوشه ای از ظهیرالدوله .. نزدیک به دربند ..، نزدیک به تجریش ،  نزدیکتر به فروغ .


نظرات ()



 
نویسنده: پرهام - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

پرسیدی تنهایی چیست ؟

به گمانم تنهایی تنها دلیل گوشه گیری است 

تنهایی این است که برای خود نامه بنویسی و منتظر باشی چند روز آنطرفتر کسی به دستت برساند

تنهایی این است که خانواده ای یک نفره داشته باشی

تنهایی این است که در ذهنت سفر کنی بی آنکه کسی به پیشوازت بیاید

تنهایی این است که ساعتت صدای عقربه اش را مدام در گوشت نجوا کند

تنهایی حالتی است که شاهد نمیشناسد

راست است که قوم را در تنهایی میشود شناخت ، خویش را بیشتر

تنهایی است که رویا میسازد و خیال ، پروار میکند .

شاید تنهایی بلوغ ذهنت باشد

شاید تنهایی پرسش مدام تو از سنگفرش خیابان باشد

شاید زنده کردن خاطره هم از اعجاز تنهایی باشد

اگر از من میپرسی ، تنهایی را بایستی تنها تجربه کنی  

ولی بعد از این به رویش لبخند بزن .. نگذار برنجد ...،  آخر تنها چیزی است که برایت میماند !


نظرات ()



مطالب قدیمی تر »